بسم الله الرحمن الرحیم
حقیقت تصوف از دید شیخ ابوسعید
یک روز شیخ ابوسعید با جمعی از صوفیان به در آسیایی رسید ، به آسیا نگاهی کرد ، ناگهان شیخ از خود بی خود شد ، پس از اینکه به حالت عادی بازگشت فرمود: حقیقت تصوف ان است که این آسیا انجام میدهد! اصحاب شیخ گفتند : این چگونه باشد؟! شیخ فرمود: آسیا دانه درشت میگیرد ، و دانه نرم باز پس میدهد ، از دستی میگیرد ، و از دستی دیگر بهتر از ان را باز پس میدهد ، به دور خود طواف میکند ، و در خود سفر میکند ، تا هر چه از او نیست را از خود دور کند!
***
فضیل ابن عیاض و هارون الرشید
فضیل در زمان خود به زهد و ایمان شهرت بسیار داشت ، روزی هارون الرشید او را بخواند ، و به او گفت: ای فضبل! ایا کسی را از خودت زاهدتر میشناسی؟! فضیل پاسخ داد: اری! تو(=هارون الرشید) از من زاهد تر هستی!! هارون گفت: این چگونه باشد!؟ فضیل گفت : من از دنیای فانی زهد ورزیده ام و ان را ترک کرده ام ، ولی تو با اعمالت از اخرت زهد ورزیده ای!!
هارون در حال بگریست!
***
توصیه های شیخ محاسبی
شیخ محاسبی میفرماید چند خصلت است که بسیار نیک است و انم ازین قرار است
1-اولین خصلت ان است که به خدای سوگند یاد نکنی ، نه به راست و نه به دروغ
2- دوم از دروغ بپرهیزی
3-وعده ات را خلاف نکنی و تا توانی به کسی وعده ندی ، که این بهتر است
4-چهارم انکه هیچ کس را لعنت نکنی ، اگرچه ظالم بُوَد
5-دعای بد نکنی ، نه به گفتار و نه به کردار ، و مکافات نجویی و برای خدا تحمل کنی
6-بر هیچ کس نه به کفر و نه به شرک گواهی ندهی.
***
شیخ بایزید و شخصی که دعا میخواست
کسی از بایزید خواست که در موردی ، دعایش بکند شیخ گفت:خدایا! خلق تواند و تو خالق ایشان. من در میانه کیستم که میان تو خلق واسطه باشم ؟
***
شیخ بایزید چه میخواهد؟
از سلطان العارفین بایزید بسطامی قدس سره پرسیدند که چه میخواهی؟ شیخ فرمود: میخواهم که نخواهم و اراده من در ارده الله محو باشد تا خواست من خواست خدا باشد!
***
شیخ یحیی معاذ و عاشق
یحیی رحمه الله علیه فرمود اگر دوزخ را به من بخشند هیچ عاشقی را نسوزانم ، از انکه عشق ، خود ، او را صد بار سوزانده است!
***
شیخ ابوحفص حداد و جهود
شیخ در ابتدا عاشق دخترکی بود ، چنان که ارام و قرار نداشت ، او را گفتند که در نشابود جهودی جادوگر است ، تدبیر کار تو او بکند . شیخ پیش او رفت ، و در مورد خودش با وی صحبت بکرد. جهود گفت: تو را چهل روز نماز نباید کرد ، و هیچ طاعت و عمل نیکو نباید کرد و نام خدای بر زبان نشاید راند ، و نیت نیکو نباید کرد تا من حیلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم ، شیخ چنین کرد. بعد از ان جهود ان طلسم بکرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت:بی شک تو کار خیری انجام داده ا ، اگر نه من در کار خود تبحر دارم! شیخ گفت من هیچ چیز نکردم الا در راه که می امدم سنگی از راه به پای بر کنار زدم تا کسی بر او نیافتد! جهود گفت خداوندی را ازار نده گه تو چهل روز فرمان او ضایع کردی و او یک عمل نیکوی تو را ضایع نکرد و به پاس ان بر تو نیکی نوشت!! آتشی ازین سخن بر جان شیخ افتاد و در حال توبه کرد
***
شیخ ابراهیم بن ادهم و غلام
شیخ ابراهیم ادهم گفت وقتی غلامی خریدم به او گفتم: نامت چیست؟ هر چه تو بخوانی! گفتم چه خوری؟ گفت: هر چه تو بدهی! گفتم چه پوشی؟ گفت: هر چه تو بپوشانی! گفتم چه کنی؟ گفت هر چه تو فرمایی ! گفتم چه خواهی؟ گفت بنده را با خواست چکار است!؟ پس با خود گفتم ای مسکین! تو در همه عمر به خداوند چنین خدمت کرده ای؟ بندگی را ازین غلام بیاموز ، و بعد انقدر گریه کرد که هوش از من زایل شد.
***
شیخ ابوالحسن خرقانی و سلطان محمود غزنوی
چون سلطان به زیرات شیخ امد ،سربازی فرستاد که شیخ را بگویید که سلطان برای تو از غزنین بدینجا امد. تو نیز برای او از خانقاه به خیمه او درا! و سلطان محمود دوباره به سرباز گفت: اگر شیخ نیامد و مخالفت کرد این ایه بر او بخوانید ، اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم!(اطاعت کنید از خدا و رسولش و از الی الامر)یعنی سلطان محمود اولی الاامر هست و باید از او اطاعت کرد!!
سرباز به نزد شیخ امد ، شیخ مخالفت کرد و گفت نمیتوانم بیایم ، سرباز ایه را بر او خواند ، شیخ گفت چنان در اطیعو الله مستغرمقم ، که در اطیعو الرسول خجالتها دارم حالا چه برسد به اولی الاامر!!
***
کلماتی از شیخ بایزید
شیخ بایزید فرمود:چنان باش که نمایی ، یا چنان نما که باشی
شیخ بایزید فرمود: کمال صوفی سوختن او باشد در عشق خدا.
شیخ بایزید فرمود: روزی خندیدم ، و روزی دیگر گریستم ، حال دیگر نه میخندم و نه می گریم!
شیخ بایزید فرمود هر کس خدای را شناسد از هر چه او را از خدای باز دارد پرهیز کند ، همچنین زبان نگشاید الا به به یاد حق.
شیخ بایزید فرمود: عارف ، خدا را ببیند ، عالم با علم نشیند. عالم گوید من چه کنم ، عارف گوید او چه کند!؟ عارف به هیچ چیز شادمان نشود و از هیچ چیز بیم ندارد ، عارف روی به خدا دارد و عالم روی به خود دارد!
شیخ بایزید فرمود: علامت عارف ان است که خوراکش هر چه به دست اید باشد و هانه اش هر جا که برسد و اشتغالش به پروردگارش باشد!
شیخ بایزید فرمود: کمترین درجه عارف ان است که صفات حق در وی بُوَد.
شیخ بایزید فرمود: باید به جایی برسی که اگر به زنی برخورد کنی یا با دیواری برایت تفاوت نکند!
***
آه بایزید
شیخ بایزید گوید: اگر هشت بهشت را در این کلبه ما بگشایند و این سرای و ان سرای هر دو به ما دهند ، هنوز به یک آه سحر گاهی که بر یاد او از سینه براید ندهیم! و یک نفس که به درد عشق او بر اوردیم با ملک همه جهان برابر نکنیم!
***
صوفی کیست؟
از شیخ ابوسعید سوال کردند که صوفی کیست؟ شیخ فرمود صوفی ان بُوَد که نَبُوَد!
همچنین روزی در مجلسی از شیخ پرسیدند که نامت چیست؟ شیخ فرمود هیچ کس ابن هیچ کس!
***
شیخ بایزید و نفس
پس از انکه شیخ به مشایخ بزرگی خدمت کردو قصد بسطام کرد ، چون به نزدیکی بسطام رسید عرفا و علما برای دیدن او از خانه خارج شدند ، شیخ فکر کرد که ممکن است که به این سبب بر خود غره شود، ماه رمضان بود پس نانی در اورد و شروع به خوردن کرد! ، و مردم دیدن که شیخ درحال روزه خوری است پس از او دلسرد شدند و همه رفتند و شیخ تنها ماند!! شیخ فرمود: ای نفس! درمان تو چنین باید کردن!
***
شیخ ابوسعید و مخالف
روزی شیخ با اصحابش از جایی گذر میکرد ، شخصی که سخت منکر شیخ بود بی امد و شیخ را لعنت بکرد! اصحاب شیخ بر اشفتند! شیخ لبخندی بزد و فرمود:خداوند بجای این لعنت بر وی رحمت فرستد! اصحاب گفتند ، این چگونه باشد!؟ شیخ فرمود ان مرد ما را باطل یافته است ، پس از برای خدا بر باطل لعنت میکند ما حق را به او مدهیم!!
****
شیخ بایزید و اسم اعظم
شخصی به شیخ بایزید گفت اسم اعظم کدام است؟ شیخ فرمود تو اسم اصغر را به من نشان بده تا من اسم اعظم را به تو نشان دهم! یعنی تمام اسماء خدا اعظم هستند.
***
شیخ بایزید و روز حساب
شیخ بایزید فرمود:همه مردم از روز حساب فرار میکنند و از ان می ترسند ولی من از خدا میخواهم به حساب من برسد! شاید در میان حسابرسی خداوند مرا بگوید: "ای بنده من" و من بگویم:لبیک! سخن " ای بنده من" خداوند را از دنیا و انچه در انست بیشتر دوست دارم . پس از ان هرچه خواهد بکند!
***
جوانی که شیخ بایزید را متحول کرد!
شیخ فرمود: هیچکس بر من چنان تاثیر نکرد که جوانی از بلخ! از حج می امد مرا گفت: یا بایزید ، حد زهد نزدیک شما چیست؟ من گفتم چون بیابیم شکر میکنیم و چون نیابیم صبر کنیم! جوان گفت سگان بلخ نیز همین صفت دارند! چون چیزی بیابند دم جنبانند و چون نباشد صبر کنند! پس من به او گفتم حد زهد نزد شما چیست؟ گفت ما چون نیابیم شکر کنیم و چون بیابیم ایثار کنیم!!